X
تبلیغات
از آمدنم جهان چه دارد حاصل - عارفانه

از آمدنم جهان چه دارد حاصل

مجموعه اشعار شهزاد اسماعیلی

بی وفایی از تو گردد رو سپید

کشته ای هر کس به تو دارد امید

 

بسته بودم شمع جانم بر لبت

بی وفا لب های تو سویش دمید

 

رشته ای از دل فرستادم تو را

نیش زهر آلود تو آن را برید

 

عشوه هایت دلبری هایت چه شد

همچو روی مردگان گشتی سپید

 

روز و شب خورشید و مه بودی مرا

پس چرا اینگونه گشتی ناپدید

 

عهد و پیمانت که می بردی ز سر

چشم دل را بستی و من را ندید

 

چشم تو دیدن ز یادش می برد

گر ز شهزاد این نوا را می شنید

[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 8:15 ] [ شهزاد اسماعیلی ]

[ ]

در پی دوست رسیدن دل من عاجل بود

چه توان کرد که سعی دل من باطل بود

 

همه ی فکر و تلاشم شده فهمیدن این

که چرا صبح به شب از دل من غافل بود

 

آن که از کوی دلم راه خودش دور نمود

عیش و نوشش همه شب با دل من کامل بود

 

گفتم هر دم که سراغش بروم شاد شوم

عاقبت  کوه غمش بر دل من حاصل بود

 

هر چه کردم نشد از خاطر من یار برون

اسم او پاک شدن از دل من مشکل بود

 

گفت با من که برو ای که ز تو بیزام

در رهش تا همه جا این دل من منزل بود

 

زنده شد هر که شنید آن نفس چون گوهرش

لب شیرین سخنش بر دل من قاتل بود

 

بعد عمری گذر از کوچه ی عشقت، هرگز

آگه از عشق نشد چون دل من عاقل بود

[ شنبه بیست و سوم دی 1391 ] [ 23:38 ] [ شهزاد اسماعیلی ]

[ ]


چه آهی کشی و چه فریادها

ز آنچه رود بر سر بادها

 

بگفتم من این شعر و این حرف نیک

به مردان غره ، به پر بادها

 

شنیدند شعری به از آن من

چه بسیار شاگرد و استادها

 

به روزی همه ترک میهن کنند

ز آنکه جوان و ز هشتادها

 

بخوانند هر کس به یک رسم و راه

به صوت دل انگیز و بیدادها

 

بکوشا به نیکی در این انجمن

که باشد ز تو روز و شب یادها

 

و دنیا شود برتر و به از این

به یک روز و لحظه ز بنیادها

 

به یک سوی آخر شود انجمن

چه آنچه خراب و چه آبادها

 

برفتند زین بادی از هر زمان

چه شیرین منش همچو فرهادها

 

دو صد برتران بوده در این جهان

وزیران و شاهان و شهزادها

 

[ سه شنبه بیست و سوم آبان 1391 ] [ 23:34 ] [ شهزاد اسماعیلی ]

[ ]


آرزوی دیدنت روشن کند این شمع جان

از دو چشمم خون فشانم از زمین تا آسمان

 

آمده از چشم من دریای غم تا هرکجا

چشمه ی اشکم ببین از سوی تو دارد نشان

 

آرزویم گشته خوابیدن به خوابم دیدنت

لیک از این آشفتگی خوابم کجا باشد چنان

 

این جهان را گشتم و چیزی ندیدم جز رخت

رو به هر سو میکنم هستی به چشمم جاودان

 

آسمان گریان شود روزی نبیند گر تو را

عطر زیبایت کند خندان دل این ناتوان

 

هر دلی آید کنون در درگهت بر بوی تو

لطفی از بهرم نما یکتا برای من بمان

 

در جهان هر کس بود جوینده ی خورشید خود

چشم تو ، مقصود من ، در این دلم شد جاودان

 

آید این آوا کنون از بند بند جان من

شعر شهزادت شنو روشن نما من را روان

[ دوشنبه سی ام مرداد 1391 ] [ 0:34 ] [ شهزاد اسماعیلی ]

[ ]


دیده ور چشمان دل شد بعد خطی گفتگوی

به ز مهتابم نمود و روشنم شد رنگ و روی

 

درگه دل از ازل آشفته بود و سوت و کور

این زمان هر عاشقی ره کج کند این سمت و سوی

 

دخمه ی سرد و خموش و تنگ و تاریک و سیاه

به ز کاخ پادشاهان از برم با عطر اوی

 

دیر و مسجد را رها کردم به سوی مطربی

دست من در دست یار و آن دگر دست سبوی

 

دولت و جاه و جلال و عقل و هم فرزانگی

خار باشد از برم با نغمه ای از تار اوی

 

دیشبم خوابی نشد چون مهر او تابیده بود

نورچشمانش شده روشنگر هر سمت و سوی

 

دوزخم باشد سزا گر لحظه ای بی نام او

بوسه ای را من نشانم بر لب جام و سبوی

 

دیدن قلبم به کف در راه او کی بد عجب

جان به شمعش میدهد پروانه هم بی های و هوی

 

در پی او رفتم و حالی چنان شد حال من

شعر شهزادی شده زیباتر از هر رنگ و روی

[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 23:36 ] [ شهزاد اسماعیلی ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،